#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_162
صبح اماده شدم و همراه حامی از خونه
بیرون رفتیم منو جلوی خونه ی آقا
جون پیاده کرد و خودش رفت و عصری
قرار شد دنبالم بياد ،زنگ درو زدم وقتی در با صدای تیکی باز شد
وارد حیاط شدم و بوی گل یاس تو دماغم پیچید
نفس عمیقی کشیدم و یا تمام
وجود لذت بردم تو حس و حال خودم
بودم که با داد مامان هراسون چشمامو باز کردم
-وااای سوگند دستت چي شده
شکسته، نکنه باحامی دعوات شده ، اون زدتت؟
مامان و بغل کردم کنار گوشش و بوسیدم و گفتم :
وااای مامان حامی که دست بزن نداره خودم افتادم
-کی اینطوری شدی چرا به ما خبر ندادی
- چیز خاصی نبود ،شما خوبی بابا
romangram.com | @romangram_com