#دریا_پارت_87
-می دونم دخترم حالا که صداتو شنیدم مطمئن شدم حالت خوبه خیالم راحت شد
صبح مثل همیشه ازخواب بیدار شدم اما یه ساعتی دیر تر رفتم پایین چون دوست نداشتم با آرشام روبه روشم با کما تعجب دیدم آرشام هنوز تو آشپزخونه بود انگار صبحانه خوردنش تموم شده بود سوسن جونم خبری ازش نبود با دیدنم به سرعت به سمتم اومدوبانگرانی گفت اتفاقی افتاده؟چرا دیراومدی پایین؟
من هنوز توشوک بودم چون باورش برام سخت بود که آرشام نگرانم شده باشه حتماً نقشه جدیدش برای تحقیر کردنمه با دادی که کشید ازشوک خارج شدم
-با توام حرف بزن...
باعصبانیت جواب دادم
-دلیلی نمی بینم بخوام بهتون جواب بدم
خواستم ازکنارش رد شم اما باگرفتن بازوم مانعم شد وباعصبانیت گفت تاوقتی بابا نیست وظیفته که بهم جواب بدی...
با آوردن کلمه ی (وظیفه)حدسم به یقین تبدیل شد آرشام نگرانم نشده بود فقط می خواست نشون بده که می تونه بهم زوربگه ومنو بحت سلطه ی خودش قرار بده ودرادامه آزار واذیتشو بیشترکنه بانفرت به چشماش زل زدم
-چون دوست نداشتم روزمو بادیدن قیافه ی تو خراب کنم
منتظر بودم چیزی بگه تا بازم جوابشو بدم اما بدون هیچ حرفی از آشپزخونه خارج شد باشنیدن صدای ماشینش مطمئن شدم که ازخونه خارج شده نتونستم مثل قبل باهاش مداراکنم وتلخ نباشم یادآوری اتفاقی که دیروز برام افتاده بود باعث شد تا احساس پشیمونی نکنم وتصمیم بگیرم از این به بعد مثب خودش باهاش رفتارکنم بعد ازخوردن صبحانه به اتاقم برگشتم با بلند شدن صدای گوشیم ودیدن اسم پریا جوای دادم
-سلام پری خانم
-سلام دریا دیوونه ی خودم چطوری؟حالت خوبه؟
-آره عزیزم حالم خوبه
-زنگ زدم بگم امشب باید بامن وپرهام بیای بیرون
romangram.com | @romangram_com