#دریا_پارت_62
رهام هم مثل من باعصبانیت جواب داد آره بچه بازیه گناه دریاچیه که مادرت اونونمی خواسته؟ مگه به دنیااومدن دریا دست خودش بود؟ها؟حرف بزن آقای دکتر
دوباره سکوت کردم هیچ کی حتی رهام که مثل برادرمه درکم نمی کنه من فقط 10سالم بوداما کاملا یادمه عذاب کشیدن مادرم گریه ها هق هقای شبانش تاجایی گه گاهی اوقات بامشت به شکمش می کوبیدتا این بچه بمیره اماپدرم که انگارخیلی بچه ی ندیدشو دوست داشت مانع مادرم می شد واجازه نمی دادبچه روسقط کنه اگه این کارومی کرد حتما مادرم تاالآن زنده بود ومن در12سالگی بی مادرنمی شدم واینا همش تقصیر دریاست زمانیکه ازفکروخیال خارج شدم رهامو مقابل خودم ندیدم حتماًمتوجه شده که حرف زدن بامن هیچ فایده ای نداره اولین بارش نیست که دراین مورد باهام بحث می کنه وبه نتیجه نمی رسه...
موقع شام پدرم ازسوسن خواست دریاروصداکنه اما روبه سوسن گفتم نیازی نیست رهام که می دونست می خوام نبودن دریاروتوجیح کنم بهم چشم غره ای رفت و روبه پدرم گفت
-عموجون من خودم دریاروصدا می کنم
رهام
بعدازدر زدن وارد اتاقش شدم ولامپ اتاقشو روشن کردم نگاهم رفت سمت تخت دریاپشت به من روش درازکشیده بود باتکون هایی که می خورد فهمیدم بیداره بنابراین بهش نزدیک شدم
-سوسن جون به پدرم بگو خستم ونمی تونم بیام پایین
-اگه به جای سوسن جون من ازت بخوام چی؟
مثل فشنگ ازجاش بلندشد وشالشوکه عقب رفته بود کشیدجلو
-شما چرا زحمت کشیدین؟
اخم تصنعی کردم –مگه من چند نفرم؟
باخجالت سرشوانداخت پایین تواون حالت خیلی خواستنی شده بود بالبخند ادامه دادم
-بلندشو بریم پایین شام سرد شد
-گرسنم نیست بیرون که بودم باپسرعمو ودخترعموم شام خوردم
می دونستم داره دروغ می گه چون وقتی رسیدخونه تاشام فرصت زیادی بودازاینکه منظورش ازپسرعمو پرهام بود عصبی شدم ازتخت بلندش کردم وبه سمت سرویس که تواتاق بود هلش دادم وباتحکم گفتم زودباش صورتت روبشور بریم پایین
ازچهره متعجبش مشخص بود توقع چنین برخوردی روازم نداشت خودم هم ازرفتارم که ناخواسته بود متعجب شدم درفاصله ای که دریا صورتشو می شست یه نگاه اجمالی به اتاقش انداختم وچشمم به یه لیوان آب ویه بسته قرص ژلوفن که که روپاتختی بود خورد بابیرون اومدن دریا ازسرویس بسته قرصو جلوش گرفتم
romangram.com | @romangram_com