#دریا_پارت_198

دستمو روپیشونیش گذاشتم تبش خیلی شدید بود

-می بینی دخترم بابایی به حرفم گوش نمی ده ...چی کارکنم؟

چشماشو مظلوم کرد

-مامانی چشماتو مثل من کن وبهش بگو

-ازکجامی دونی این روش جواب می ده؟

-چون خودم چندبارشنیدم بابایی بهت گفت چشمات منو ازخود بی خود می کنه

من ورهام بادهن باز وچشمای گشاد شده به باران نگاه می کردیم باورم نمی شه باران با این سنش این حرفارو بزنه تصمیم گرفتم کاری که گفت انجام بدم اما رهام قبل از من دست به کارشد وبا یک حرکت بارانو انداخت روکولش وپشت به من به سمت اتاق باران رفت وبه اصرارا والتماسای باران توجهی نکرد چون می دونست باچشمام تسلیمش می کنم بابلندشدن صدای جیغ باران فهمیدم که رهام کارخودشو کرده وبه آشپزخونه رفتم مشغول



درست کردن سوپ برای باران بودم با حلقه شدن دست رهام درو کمرم متوجه حضورش شدم گونمو بوسید وسرشو روشونم گذاشت

-آخرش کار خودتو کردی و به بچم آمپول زدی؟

-خودتو یادته؟وقتی بهت آمپول زدم

خندیدم

-آره دقیقاًمثل الآن با اصرارا والتماسام توجهی نکردی وکارخودتو انجام دادی

-پس این اخلاق باران به خودت رفته

بهش تکیه دادم

-رهام خیلی خوش حالم که توهستی وهمیشه به فکرمونی

romangram.com | @romangram_com