#دریا_پارت_197


نذاشتم حرفشو تموم کنه روپنجه ی پام بلند شدم ولبشو بوسیدم

باشیطنت نگاهم کرد

-پس توهم آره...

سه سال بعد عشقمون ثمره دادوخدا یه دختر خوشگل چشم آبی بهمون هدیه داد آرشام وپریاهم صاحب یه دختر خوشگل به اسم رامش شدن که هروقت بادخترم باران به هم می رسن خونه رو روی سرشون می ذارن رها وشهنام-پرهام وآرام ازبس عجله داشتن یه سال بعد از ازدواجشون صاحب پسرای دوست داشتنی وصدالبته مظلوم شدن مثلاًاینا قراره با رامش وباران ازدواج کنن بیچاره ها حتماًدوروز نشده پشیمون می شن ودخترامونو پس می فرستن

حالا 8سال از ازدواجمون می گذره ومن به فکر گرفتن تخصصم هستم وهنوز دراین مورد تصمیم جدی نگرفتم با شنیدن صدای رهام وباران از آشپزخونه



خارج شدم باران پشتم سنگر گرفت ورهام سعی می کرد بگیرتش بادادی که زدم جفتشون سرجاشون متوقف شدن

-اینجا چه خبره؟

باران جواب داد:

-مامانی توروخدا به بابایی بگو حالم خوبه

رنگش پریده بود وازبی حالیش مطمئن شدم سرماخورده

-مگه چی شده؟

-بابایی می خوادبهم آمپول بزنه

-رهام می شه به جای آمپول..

-نه نمی شه باید آمپول بزنه تا زودتر خوب شه خودت ببین داره تو تب می سوزه


romangram.com | @romangram_com