#دریا_پارت_195


پدرم داد زد:

-شراره خفه شو

-چراباید خفه شم؟مادرش باعث شد زندگی تو خراب شه خودشم باگول زدن رهام زندگی دخترمو خراب کرد

رهام باعصبانیت جواب گفت:

-بهتره تمومش کنید من حتی قبل از اومدن دریا هم علاقه ای به شیدا نداشتم تو این مدت شیدا بود که همتونو گول زد وادای عاشقای سینه چاکو درآورد حالاهم باچشم خودتون دیدید که شیدا به خاطر رفتن به خارج می خواست باهام ازدواج کنه وهیچ علاقه ای به من نداشت

عمه شراره دهنش بسته شده بود وچیزی نداشت که بگه چون رهام همه چیز رو گفته بود

اون جوسنگین برام غیرقابل تحمل بود ودلم کمی هوای آزاد می خواست رهام بادیدن چهرم متوجه خرابی حالم شدبه حالت دو ازخونه خارج شدم ودریا گفتن های آرشام اهمیت ندادم آرشام خودشوبهم رسوند ومنو درآغوش کشید خیلی به این آغوش نیاز داشتم درحالی که گریه می کردم گفتم:



-آرشام توروخدا منو ازاینجاببرهمه ی این دعواها به خاطرمن بود رهام به خاطر دفاع ازمن مجبور شد مقابل عمه شراره بایسته ..چرا به خاطرمن نمی خواد بره خارج؟

نفس کم آوردم وبیشترخودمو تو بغل آرشام جادادم احساس می کردم آغوشش امن ترین جای دنیاست

-چون دوست داره

باشنیدن صدای رهام خودمو ازآغوشش بیرون کشیدم باورم نمی شه تو این مدت به جای آرشام تو بغل رهام بودم ومنبع آرامشم آغوش گرم رهام بود نه آرشام

-نه ...تونباید...

برخلاف من که نگران ومضطرب بودم باخونسردی وآرامش پرسید:چرا؟

-چون من...رهام تو باید باکسی ازدواج کنی که بهت آرامش بده نه یکی مثل من که باید همیشه نگرانش باشی وآرامشو ازت بگیره


romangram.com | @romangram_com