#دریا_پارت_178

دستمو کشید وازمغازه خارج شدیم

بادیدن لباس قرمز پشت ویترین به سمتش رفتم رهام هم همراهم اومد پیراهن دکلته که ازپشت بلند بود وازجلو تقریباً تازیرزانو بود وبا پارچه حریر وسنگ تزئینی روش کارشده بود به همراه یه شال حریر که همراهش بود وخیلی خوشگل بود

-این چطوره؟

بالبخند نگاهش ازمن به لباس کشیده شد اما هرچه می گذشت اخمش غلیظ تر می شد

-این لباس مناسب نیست

-چرا؟

-چون خیلی بازه ...مراسم هم مختلطه

-شالو می ندازم رو شونه هام



-این شال ازبس نازکه بود ونبودش فرقی نمی کنه درضمن زانو به پایینم بازه

-رهام اذیت نکن.. فقط یه شبه

-یه شب دوشب نداره حق نداری این لباسو بخری

-اما من می خرم چون خیلی ازش خوشم اومده

قبل از اینکه وارد مغازه بشم دستمو کشید وازمغازه دورم کرد

-وقتی می گم نه.. یعنی نه

-ولی من از اون لباس خوشم اومده

romangram.com | @romangram_com