#دریا_پارت_163


-باورکن هیچ چی ازگلوم پایین نمی ره

-باشه پس خودم یه کاری ازگلوت پایین بره

خودشوبهم نزدیک ترکرد وکیکو به زور تو دهنم کرد کم مونده بود خفه شم

-باشه خودم می خورم

یکم ازم فاصله گرفت وتونستم یه نفس راحت بکشم باعصبانیت بهش نگاه کردم اما رهام طلبکارانه گفت

-داری به چی نگاه می کنی؟بخوردیگه این آبمیوه روهم باید کامل بخوری.. چیه؟نکنه منتظری خودم به خوردت بدم

باحرص مشغول خوردن شدم ورهام درتمام این مدت موشکافانه بهم نگاه می کرد انگار می ترسید به جای اینکه کیک وآبمیوه رو بخورم سربه نیستشون کنم بعد



ازخوردن کیک وآبمیوه ازجام بلندشدم تابه ساختمان بیمارستان برگردم اما رهام مانعم شد

-چی کارمی کنی؟بروکنارمی خوام رد شم

به ساعتش اشاره کرد

-یک ساعت وقتت تموم شده

-چی؟من که فقط چند دقیقه مامانمو دیدم

-همون چند دقیقه هم برات کافی بود پریا وپرهام رو هم راهی کردم برن چون به جزوقت ملاقات نمی ذارن کسی اینجا بمونه

-آخه...


romangram.com | @romangram_com