#دریا_پارت_151


-چرا ازخودش نمی پرسی؟

-آخه...روم نمی شه می ترسم ناراحت شه

-باشناختی که ازپریا دارم مطمئنم ناراحت نمی شه

-فردا باهم بریم محضر؟

-آره مطمئناًپریا وپرهام خوش حال می شن

روزبعد به لطف آمپولی که رهام بهم زده بود حالم کاملاًخوب شد اما من از موضع خودم پایین نمی یام به نظرم آمپول بهترین راه حله اما تنها راه حل نیست

همراه آرشام به محضر رفتیم موقع خوندن خطبه عقد تمام حواس آرشام به پریا بود که بالای سر عروس ودوماد قند می سابیداما هرازچند گاهی اخم غلیظی می کرد که آدمو می ترسوند مسیر نگاهشو دنبال کردم ورسیدم به آرمین که باخنده به پریا زل زده بود خدا کنه قضیه اون طور که فکر می کنم نباشه...باتموم شدن مراسم عقد آرشام باعصبانیت وبدون خداحافظی ازمحضر خارج شد منم بعد از یه خداحافظی سرسری ازمحضرخارج شدم آرشام به محض خروج ازمحضر وارد ماشین شد ودرشو محکم به هم کوبید

-این پسره کی بود؟

-کدوم پسره؟

-همونی که بالبخند ژکوند زل زده بود به پریای من..

ازاینکه می دیدم این همه پریارو دوست داره ونسبت بهش حس مالکیت داره خوش حال بودم

-برادر زن پرهام

-بین اون وپریا چیزی هست؟



-فکرنکنم..


romangram.com | @romangram_com