#دریا_پارت_141
-دفعه آخرت باشه به دریا توهین می کنی درحدی نیستی که بخوای خودتو با دریا مقایسه کنی اگه یه باردیگه فقط یه باردیگه دور وبر دریاببینمت یا بادبه گوشم برسونه بامزخرفاتت آزارش دادی آمار همه ی دوست پسراتو اول ازهمه به شهنام وبعد ازاون به پدر ومادرت می دم
توچشماش ترس ووحشت موج می زد پشتمو بهش کردم تا از ازاتاق خارج شم باصدای گرفته گفت:اما من دوست دارم واز این حرفات ناراحت نمی شم
به سمتش برگشتم وباجدیت گفتم:داغ رفتن به آمریکارو به دلت می ذارم
ازاتاق خارج شدم وازعمه که تو آشپزخونه بود خداحافظی کردم وبه خونه ی عمو روزبه برگشتم آرشام وپریا تو پذیرایی نشسته بودن بادیدن من ازجاشون بلند شدن پریا برای آماده کردن ناهار به آشپزخونه رفت بعد از تعریف اتفاقاتی که بین من وشیدا افتاده بود همراه آرشام به آشپزخونه رفتم دریا هم هنوز خواب بود
نتونستم چیز زیادی بخورم دلم دست پخت دریارومی خواست سوپی روکه پریا درست کرده بود به اتاق دریا بردم تا بهش بدم پشت به من درازکشیده بود وخوش بختانه بیدار بود
-پری جون ازت ممنونم که امروز برام وقت گذاشتی واومدی پیشم من هیچ وقت نباید وارد این خانواده می شدم هروقت پدرم برگشت ازش می خوام اجازه بده پیش مامان راحله زندگی کنم فکر می کنم این طوری برای همه خوب باشه باید الآن که رهام وآرشام دارن استراحت می کنن بی سروصدا ازخونه بزنیم بیرون
به زحمت خودمو کنترل کردم خندم نگیره وسعی کردم جدی باشم
-کوچولو فکر کردی می تونی ازدست من فرارکنی؟
باترس سرجاش نیم خیزشد
-تو اینجا چی کار می کنی؟
-اومدم بهت غذابدم
-نمی خورم
-باید بخوری بابت دیوونه بازی امروزتم باید تنبیه شی
-تا امروز هرچی بهم زورگفتی بسه دیگه لازم نیست به فکرم باشی چون من نیازی به ترحم تو ودیگران ندارم
romangram.com | @romangram_com