#دریا_پارت_134

هردوشون از لحن حرف زدنم خندشون گرفته بود

-آخه نمی تونم آبجی کوچولو تا یه ساعت دیگه یه عمل مهم دارم باید برم

-پس زنگ بزن پریا بیاد پیشم

با اومدن اسم پریا چشماش برق خاصی پیدا کرد با خوش حالی گفت :باشه قبل ازاینکه از اتاق خارج بشه گفت:می شه پریا رو واسه ناهار نگه داری؟



بالبخند گفتم:باشه داداشی..

هرکاری کردم رهام راضی نشد با آرشام بره وقرارشد تا اومدن پریا پیشم بمونه

باشنیدن صدای پا که حدس می زدم رهام باشه پتو رو کشیدم رو خودم ومثلاً خوابیدم احساس کردم رو تخت نشست وصورتش خیلی بهم نزدیک بود به طوریکه نفساش به صورتم می خورد وقلقلکم می داد به یک باره صورتشو عقب کشید وبا کلافگی گفت :می دونم بیداری پس تمومش کن

فکر نمی کردم این قدر تیز باشه چشمامو باز کردم پوست یه موز رو جداکرد وبهم داد می دونستم اگه نخورم به زور به خوردم می ده بنابراین بدون هیچ مقاومتی موز رو ازش گرفتم ومشغول خوردن شدم

-دختر عموت بیاد چیزایی که لازم باشه بهش می گم وای به حالت به حرفاش گوش نکنی

چیزی نگفتم وبا اخم نگاهش کردم اما اون خندید وگفت :با اخم خوردنی تر می شی

اگه بگم چشمام اندازه دوتا بشقاب شده بود دروغ نگفتم با دیدن چهره متعجبم فهمید سوتی داد دستپاچه ازجاش بلند شد

-من باید برم مراقب خودت باش

چند دقیقه بعدش پریا اومد

-چی شده دریا حالت خوبه؟

-چیزی نیست فقط یه سرماخوردگی ساده ست

romangram.com | @romangram_com