#دریا_پارت_107
-نکنه توقع داری بزارم بری شیراز؟
-آره چون دوست ندارم اینجا بمونم
-فکر کردی می تونی تنهایی تو یه شهر دیگه دووم بیاری؟
-اولاًتنها نیستم وپریاهم باهام می یاد ثانیاً می رم خوابگاه مگه اونای دیگه چی کار می کنن؟منم همون کار رو می کنم هر وقتم دلم واسه مامان راحله تنگ بشه می یام تهران وبهش سر می زنم
-یعنی دلت فقط برای مامان راحله تنگ می شه؟برای من وبابا تنگ نمی شه؟
باتوجه به محبت هایی که پدرم تو این مدت بهم کرده بود بی انصافی بود اگه می گفتم دلم براشون تنگ نمی شه اما با توجه به حرفایی که اون شب ازشون شنیدم فکر نمی کنم دلش واسم تنگ بشه
-هروقت خواستم بهتون زنگ می زنم می تونی قاتل مادرت روتحمل کنی؟مگه این همه اذیتم نکردی تا ازخونتون برم؟پس چرا حالا که می خوام برم نمی ذاری؟
احساس کردم ناراحت شد
-من خیلی مادرمو دوست داشتم هنوزم دوست دارم وقتی بچه بودم مامان بیشتر اوقات بیرون بود اما مواقعی رو هم که خونه بود تموم وقتشو بامن می گذروند اون مدت درسته کم بود اما بهترین لحظات عمرم بود تا اینکه 10سالم شد متوجه
تغییر رفتار مامان شدم ازاینکه می دیدم با پدر دعوا می کرد وهمیشه این دعوا ها به گریه ی مادرم ختم می شد می شکستم وباعث می شد از پدرم متنفر بشم چون بابت گریه های مادرم پدر رو مقصر می دونستم اما چند بار از بین دعواهاشون متوجه شدم مادرم حامله ست ازاینکه می تونستم مثل رهام یه خواهر یابرادر کوچکتر داشته باشم خوش حال بودم اون زمان رها 5سالش بود وخیلی دوستش داشتم اما یه بارکه دیدم مامان با مشت به شکمش می کوبیدومی گفت من از این بچه متنفرم منم ازت متنفرشدم چون مادرم ازت متنفربود بعد ازاینکه مادرم به کما رفت به پدرم گفتم منم این بچه رونمی خوام وازش متنفرم بعدازفوت مادرم مدت ها حالم بد بود وتنها کسی که تواین مدت همراهم بودوتنهام نمی ذاشت وباهاش بیرون می رفتم رهام بود تا اینکه کنکور دادیم وهردومون پزشکی قبول شدیم وچون ازدانشجویان برتر دانشگاه بودیم تونستیم زودتر ازسایردانشجوها تخصصمون روبگیریم تو این مدت قبل ازاومدنت به این خونه تاحدود زیادی فراموشت کرده بودم ولی روزی که اولین بار دیدمت ناخواسته یادمادرم افتادم چون ظاهرت کاملاًشبیه مادرم بوداما بازم نتونستم اون نفرتو فراموش کنم
-درسته پدر هم چون شبیه عشقش هستم منو تواین خونه تحمل می کنه ولی مثل توهنوزم ازم متنفره چون عشقش رو ازش گرفتم
-نه این طورنیست منم قبل از اینکه باپدرصحبت کنم این طورفکر می کردم پدر به مادراجازه نداده بود توروسقط کنه ومادرم موقع زایمان به کما رفت وپدرهم بابت این مساله عذاب وجدان داشت به خاطرهمین قبل از اینکه مامان ازکما خارج بشه تورو تو یک مسجد گذاشت وبقیه ی ماجرا که خودت می دونی بهتره بدونی بعد از اینکه مادرم ازکما خارج شد ازپدر خواهش کرد توروپیداکنه وازت طلب حلالیت کنه می خواست بعد ازاینکه پیدات کرد برات مادرخوبی باشه اما دیگه تو رونداشت و2سال درحسرت دیدن تو موند و....
باشنیدن این حرفا درمورد مادرم ناخواسته اشکام سرازیرشد چون منم برای همیشه درحسرت دیدن مادرم وتجربه ی آغوش مادرانش موندم واین مدت که
romangram.com | @romangram_com