#درگیرت_شدم_پارت_227
اره پرهام، راحت گذاشتی رفتیو عشقو از توی چشمام نخوندی.بارون با شدت بیشتری شروع کرد به باریدن.
مثل اینکه منو اسمون امشب همدردیم.
با لرزیدن گوشیم توی جیبم برش داشتم.
اول خواستم ریجکت کنم اما با خودم گفتم شاید کاره واجبی داشته باشه.
ایکون رو وصل کردم.
_بله.
_علیک سلام. صدات چرا گرفته؟
_چیزی نیست کارتو بگو بردیا.
مثل اینکه فهمید حالم زیاد خوب نیست برای همین گفت: پس فردا وارد
عمل میشیم. خواستم بگم توی این دوروزه اخر حواست بیشتر جمع
باشه. اگه سهراب خواست جایی بره سعی کن منصرفش کنی.
_باشه.بعد زیر لب گفتم: ایشاالله این دوروزم زودتر تموم شه.
_چیزی گفتی؟
تک سرفه ای کردمو گفتم: نه فعلا.
و سریع قطع کردم.
حوصله نداشتم بیشتر حرف بزنم.
یاده شبی که توی همین مسیر، همینجا حقیقتو گفت افتادم.
وقتی دنبالم کرده بودو قهقهه زنان فرار میکردم. اون موقع فکر
romangram.com | @romangram_com