#درگیرت_شدم_پارت_199

_ناراحت باشی میارم روی لبات خنده.
_خب عادت کردم، به بودنه با تو.
_تا صبح خودم گوش میدم همه حرفاتو.اروم خندیدمو خواستم ادامشو بگم که با صدای جیغ نازلی حرفم توی
دهنم ماسید.
سریع از اتاق بیرون رفتیم که پرهام گفت: صدا از توی باغ میاد.
پا تند کردیمو به طرف گوشه باغ که محل کارشون بود رفتیم.
نازلی کنار در نشسته بودو پی در پی جیغ میکشید.
رفتم شونشو تکون دادمو گفتم: نازلی چت شده هان حرف بزن.
نازلی نتونست حرف بزنه و با دستای لرزونش به اتاق کاره هومن
اشاره کرد.
منو پرهام سریع دره اتاق هومنو باز کردیم که من با دیدن هومن خشکم
زد.
به تته پته افتاده بودمو لرزون به پرهام گفتم: ا... این هو... هو...
هومنه؟
پرهام هم مثل من مات و مبهوت به هومن خیره شده بود.چشمای هومن در اومده بود و خون ازشون سرازیر بود.
دوتا دستاش قطع شده بودنو گوشه اتاق افتاده بودند.
نصف زبونش هم بریده شده بودو داشت جون میداد.
حالم بد شده بودو بدون هیچ حرفی به هومن نگاه میکردم.

romangram.com | @romangram_com