#درگیرت_شدم_پارت_197
چشمام بیشتر از این گرد نمیشدند.
هی زور میزدم تا اونو از رو خودم بکشم کنار ولی مگه زورم
میرسید؟!
گر گرفته بودمو تلاشمم بی فایده بود.
اروم گفتم: پرهام پاشو خفم کردی. پاشو الان یکی بیاد چه فکری میکنه
درمورد ما؟!پرهام یه لبخندی روی لبش داشتو همونطور که با اون دوتا گوی ابیش
بهم خیره شده بود گفت: هیچکس نمیاد نترس. بعدشم اگه بیاد، من که
قصدی ندارم تورو هم..... که نمیدونم بالاخره دربرابره جذابیتو زیبایی
نفس گیره من کم میاری برای همین........
یهو بلند شدو گفت: یا ابولفضل!
با تعجب نشستمو گفتم: چیشده؟!
دستاشو گذاشت روی سرشو گفت: نکنه تو بخوای بهم تجاوز کنی؟!
خیره خیره نگاهش کردمو پقی زدم زیر خنده.
دقیقا مثل دختر بچه هایی که ترسیدن حرف زد.
میون خندم گفتم: تو از کی انقدر شیطون شدی؟!
روی صندلیه میز تحریرش نشست و گفت: از وقتی تو اومدی، رگ
شیطنت منم برگشت. هیچوقت فکر نمیکردم بتونم مثل قبل بشم.
_حالا خوبه یه جا به درد خوردم.پرهام اخم ساختگی کردو گفت: دیگه نشنوم این حرفارو ها ضعیفه.
romangram.com | @romangram_com