#دردسر_پارت_565
-ولم کن ...
-ساکت باش وروره
صدای در از پشت سرم بلند شد
-ولم کن الان همسایه ها میبینن
-به جهنم...
شروع کردم به وول خوردن که صدایی میخکوبم کرد
-ازتون متنفرم
لرزش صدا باعث سست شدن دستای سهراب از بینم و ازاد شدنم بود
برگشتم سمت صدا
رسول با لباسی از من که تو دستش بود بین چهارچوب با لبایی که به هم میفشرد و موهایی که پریشون بودن و چشمای پر از درد و اشک .
نگاهم میکرد ..
صدای پوزخند همیشگی سهراب بلند شد.
-چی شده داداش؟ صحنه برات باور نکردنی بود؟؟
romangram.com | @romangram_com