#دردسر_پارت_552



با دخترا میز رو چیدیم و هرکی یجایی نشست و مشغول به خوردن غذاش شد .



با چشمام دنبال نیاوش گشتم که دیدم روبه روی الهه نشسته لقممو توی دهنم گذاشتم و میجویدم و ناخوداگاه به نیاوش خیره شدم که یه قیافه عجیب غریب به خودش گرفت اومدم بخندم که لقمه پرید تو گلوم و تند تند سرفه کردم با چشمای به خون نشسته به نیاوش که داشت میخندید نگاه کردم میدونستم از قصد بود ..

مسعود به سمتم اومد و اروم اروم زد پشتم و گفت:این دختر تلف شد یه لیوان اب بدید



نیاوش یه‌نگاه به دست مسعود کرد و سریع بلند شد و لیوان اب که بغلش دستش بود رو برداشت اومد سمتم .



مسعود رو هول داد اونور و لیوان اب رو داد دستم و خودش شروع کرد به مالیدن کمرم..



ابو سر کشیدم و تشکر کرد و با لبخند به مسعود نگاه کردم:ممنونم مسعود جان آخ کمرم ول کن دیگه رفت پایین



نیاوش با چشمای ریز شده نگام کرد و رفت نشست سر جاش ...



الهه-خوب الان چیکار کنیم؟


romangram.com | @romangram_com