#دردسر_پارت_510

-........



لبخندی زد و گفت

-منم دوستت دارم ...



قطع کرد و بشکن زنون سمتم اومد

-نون و پنیر اوردیم . سعیدمونو بردیم.. پاشو واسه فردا حاضر شو که میریم دور دور ...



همونجوری بشکن زنون ازم دور شد . داد زدم



-ازیتا من بیرون نمیاما ..



صداش از ته اتاق بلند شد

-خفه شو . به زور میبرمت...




romangram.com | @romangram_com