#دردسر_پارت_419

لبخندی زد و به لباسای خیسش اشاره کرد ..

منم لبخند عظیم تری زدم و خیره شدم به کولر روبروم . که باد ملایمی میومد و دقیق میخورد به صورتمون ..

سرمو انداختم پایین خیلی اروم بسته نمک غذاو باز کردم .

سهراب سرش پایین بود و مشغول برسی لباسش ..

تو یه حرکت ناگهانی صداش زدم . سریع سرشو بالا اورد و منم همزمان بسته نمکو پاره کردم تو چشمش...

صدای نعرش بلند شد ..

غش کردم از خنده روی تخت ..

سریع از در خارج شد و منو تنها گذاشت با خنده هام ..

انقدر خندیدم که بی حس افتادم رو تخت..

منتظر یه تلافی عظیم بودم ..



(باران)

گوشیو گرفت توی دستش. تنها کاری که میتونستم بکنم این بود ...

بلند بلند زدم زیر گریه

-ای پام . خدایا پام شکست ..


romangram.com | @romangram_com