#دردسر_پارت_418
خیلی گرسنه بودم واسه همین محلی به حرفاش ندادم و پرسه میکسو گذاشتم جلوم . روکششو برداشتم و خیره شدم بهش .
برگشتم سمت سهراب. بیخیال داشت رانی میخورد ..غریدم
-اب پرتقالمو نخور ..
با تعجب خیره شد بهم ..
یه قلوب دیگه خورد .نق زدم
-گفتم آب پرتقالمو نخووور ..
با همون چشمای درشت شده و پر از تعجب یه قلوپ دیگه خورد . کفری شدم و زدم زیر بطری ..
تمومه محتویاتش خالی شد روی سهراب..
سرجاش خشک شده بود و با بهت خیره بود به روبروش ..
لبخندی زدم و با لذت شروع کردم به خوردن ..
-گفتم آب پرتقالمو نخور...
چندتا قاشق بیشتر میل نکرده بودم که دیدم بطری رانی دوم خالی شد تو ظرف غذام ..
کله غذای خوشمزم به گند کشیده شد. حس یه اژدهاو داشتم که اماده اتیش گرفتنه ..
خیره شدم بهش ..
romangram.com | @romangram_com