#دردسر_پارت_388

تا پتو و کنار کشیدم بدنم مثل یخ شد ..

عطسه ای کردم ..

سرم سنگین بود و اشکام بدون اراده میریخت..

مچاله شدم توی تخت .

ساعت ها بود بیرون نیومده بودم.یعنی نا نداشتم بیرون بیام ..

پتو و به خودم فشردم. حالم خیلی بد بود

بلاخره انگار یکی دلش برام تنگ شد و در زد ..

جز سهراب کی میتونست باشه .

با چشمای خواب الود و پف کرده اومد داخل و خیره شد به من ..

-نگار کم بخواب پاشو صبحونه و بار کن معدم رودمو خورد..



پشتم بهش بود برای همین صورتمو نمیدید..



با صدای داغون و گرفته ام گفتم




romangram.com | @romangram_com