#دردسر_پارت_378



دیگه چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین..شروع کردم به خوندن لیست تا اشنا بشم باهاشون.. با دیدن اسمی . لبخند نشست رو لبام ..پس همینجا بود .



-خب بسم الله شروع میکنم......





با گفتن خسته نباشید از کلاس خارج شدم و وارد دفتر اساتید شدم،نگاها برنگشت سمتم هیچ محل سگم بهم ندادن..

خاک تو سرشون..



-باران .. باران لطفا.. یه لحظه وایسا.التماست میکنم ..



بی هوا رو صندلی نشستم و برگشتم و خیره شدم بهش .

-خب .. بگو ..

-باران من دیوانه توام چرا متوجه نمیشی؟




romangram.com | @romangram_com