#دردسر_پارت_362

-سهراب من نمیدونم چه غلطی کنم. سهراب من نمیخوام ازدواج کنم...



پوف کش داری کشید و سکوت کرد. حق داره به فکر برادرش باشه..

من گند زدم..

چشمامو با دستام پوشوندم و ازادانه گریه میکردم..

بهترین راه برام این بود ..

دستی روی شونه هام قرار گرفت

-گریه نکن... کمکت میکنم..



سرمو بالا اوردم و با چشمای سرخ نگاهش کردم.اب دهنمو قورت دادم و گفتم.

-چه کمکی؟ چجوری؟ من گند زدم سهراب



-ببین نگار. کاریه که شده .به نظر من باهاش حرف بزن.ادامش با من ... ‌



-اخه چجوری؟


romangram.com | @romangram_com