#دردسر_پارت_359

-بیا همون جای همیشگی..

قطع کردم و دور زدم و از شهر خارج شدم...



لب همون رود نشستم ..

زانوهامو بغلم گرفتم و خیره شدم به آب درحال جریان..

میکوبید به سنگ هاو جلو میرفت ..

باید با سهراب حرف میزدم .

شاید اروم تر میشدم..

خیلی وقت بود توی همون حالت نشسته بودم که صدای قدم های کسیو شنیدم.

جز سهراب کسی اینجا نمیومد پس سعی نکردم برگردم..

کنارم نشست..

-نبینم انقدر داغون باشی که اینجا بشینی ..

برگشتم سمتش .. چشمای به اشک نشستم دل هر کسیو آب میکرد.. گشاد شدن مردمک چشماشو دیدم و دورانش توی اجزای صورتم ..

-چرا گریه کردی؟

با استینم چشمای خیسمو پاک کردم و گفتم


romangram.com | @romangram_com