#دردسر_پارت_356

-کافیه رسول ..

زد زیر صندلی روبروش و با خشم خیره شد توی چشمام

-کافیه؟ کافیه؟ تو یادت رفته داری همسر قانونی من میشی بعد با برادرم میری سوار کاری؟



با حرص روی تخت نشستم و غریدم

-فقط یه گردش دوستانه بود ..

نعره کشید

-دوستانه دوستانه دوستانه.. کی با دوستش تا سه صبح میگرده؟



زانو زد جلوی پامو با حرص خیره شد تو چشمام و گفت

-خوش گذشت نه؟؟

خودش با همون حرص توی کلامش جوابمو داد و گفت

-اره دیگه پس میخوای بد باشه ..

از جام بلند شدم..

دیگه کافیه.اون حق نداشت با من اینجوری حرف بزنه.جز یه محرمیت هیچی بین ما نیست که اونم نباشه بهتره .چون همچیمون از هم جداس.


romangram.com | @romangram_com