#دردسر_پارت_323

چشمکی زد و دوباره رفت سمت لباسای مردونه ..

بابک دونه به دونه لباسارو خارج کرد و دستم داد و اتاقو نشونم داد و رفت ..

رفتم سمت اتاق پرو .

وارد شدم ..

لباس هارو تیکه به تیکه تنم کردم و اخرین تیکه که کلاه بود و سرم گذاشتم و موهای چتریمو تو صورتم ریختم و بقیه موهامو ازاد گذاشتم ..

نگاهی به خودم کردم توی ایینه..

یک کلمه ..

شبیه گاوچرون شده بودم ..

خودم از تشبیه ام زدم زیر خنده ..

فقط یه شلاق میخواستم با یه شاخه گندم توی دهنم ..

خواستم سهرابم نظر بده.اون هرچی باشه وارد تر از منه.

درو باز کردم و پریدم بیرون و همزمان گفتم

-گاوچرون وارد میشود ..

صدای شیحه اسب در اوردم و پریدم وسط سالن ..

با دیدن قامت مردی با لباس سوارکاری از پشت ..


romangram.com | @romangram_com