#دردسر_پارت_322
قیافمو پوکر کردم و گفتم
-یه سطل کوفت کن آش.به همین خیال باش..
از حرف های بچه گانه ام خندید و با صدای بلند اسم بابکو صدا کرد
زیاد نگذشت که بالا اومد ..
تی شرت آبی گنده ای تنش کرده بود مرد چاقی بود با موهایی که جلوهاش خالی بود و یه عینک شیک مهندسی روی چشماش.شبیه رتبه اولیای کنکور بود .
-جانم پسر..
-بابی ببین خانوم چی میخوان بیار براشون ..
-چـــــشم ..
اومو سمتمو گفت
-چیزی چشمتونو گرفته؟
-خب راستش. همین لباس تن مانکن ..
-اخ اخ اخ .از این فقط سه تا ست داشتیم که یکیش تن مانکنه دوتاش و فروختیم..
اویزون شدن لبو لوچمو حس کردم ..
سهراب کنارم ایستاد .
-بابی از تن مانکن درش بیار بده خانوم بپوشه .پسندید باهم حساب میکنیم .
romangram.com | @romangram_com