#دردسر_پارت_285

صدای قدم های با عشوه و کفش های پاشنه بلند نزدیک تر شد و قامت زنانه ای با قد کوتاه و چهره ای زیبا و زنانه بین چهارچوب نقش بست ..

کیف دستیش از دستش روی زمین افتاد و چشماش از تعجب گشاد شد و نالید

-عرفان...؟

دستای عرفان از بین دستام باز شد و روی زمین افتاد و گفت

-ستایش..کی به تو گفت اینجا بیای؟

دختر قدمی عقب برداشت .چشماش سرخ شد و لب هاش از حرص میلرزید .

فین فینی کرد و گفت

-اره ببخشید مزاحم اوقات شیرینت با خانوم شدم .حیف بچه من که پدری مثل تو داره.



با شنیدن تیکه اخر حرفش .هینی کشیدم و دستمو جلوی دهنم گذاشتم ..

دختر خم شد و کیف دستیش و برداشت که صدای عرفان بلند شد

-تو اجازه نداری با من اینجوری صحبت کنی .. بهتره بری بیرون ستایش ..

دختر عقب گرد کرد و با حالی زار .به حالت قهر دوید بیرون ..

لبام دوخته شده بود .

قدرت حرف زدن نداشتم ..


romangram.com | @romangram_com