#دردسر_پارت_247

-اخراج شدم .

رویا و باران چشماشون گرد شد باران با صدای گرفته اش گفت

-برای چی اونوقت ؟

لبخندم پررنگ تر شد . شبیه زهر خند بود بیشتر

-بخاطر برادر عزیز و به فکرم .

رویا هینی کرد و باران اخماشو کشید توی هم .

راهمو سمت اتاقم کج کردم .

گوشیمو چک کردم . تماس های زیادی از طرف دو تاشون بود نیاوش و رسول

گوشیمو خاموش کردم .

کنج تخت خودمو انداختم و سرمو روی پاهام گذاشتم .فشار عصبی بی اندازه .

سردرد..فکر و خیال . شقیقه هامو مالیدم.

معلوم نیست این زندگی چی برام رقم زده که یه روز خوش ندارم .

صدای در از فکر پروندتم . بعدم صدای رویا

-نگار رسول و سهراب اومدن .

پوفی کردم ..


romangram.com | @romangram_com