#دردسر_پارت_245
-اقای صفری .........
(نگار)
فریادش تنمو لرزوند .
-اینجا شرکته یا شورای حل اختلاف ..
سهراب نزدیکش شد و گفت
-هی هی هی اروم باش مرد .
از چشماش عصبانیت میبارید .
-خانوم خاکی تشریف بیار اتاقم
راهشو کج کرد سمت اتاقش و منم مثل یه جوجه خیس شده زیر بارون با ترس رفتم دنبالش .
پشت میزش نشست .
-برادره تو بود؟
سرمو بیش از حد پایین انداختم
-بله .
romangram.com | @romangram_com