#دردسر_پارت_221

شونه به شونه ....قدم به قدم با هم داشتیم میرفتیم به سمت در تالارش....

-عرفونی؟

یه لحظه برگشت و تو چشمام خیره شد ....

عرفان:ج....جانم ..

میخکوب شدم ....مستقیم نگاه میکرد به چشمام ....اولین بار نبود که میگفت جانم ...ولی این جانم گفتنش برای من شیرین تر از جانم گفتنای همیشگیش بود.... بی پروا به چشمای مشکیش نگاه میکردم و نهایت استفاده رو میکردم شاید دیگه نتونستم انقدر نزدیک باشم بهش....حتی فکر اینکه عرفان برای کسه دیگه ای باشه برام مثل مرگ میمونه....به زور چشمامو از چشماش گرفتمو گفتم:مطمعنی درست اومدیم؟

عرفان:ها....یعنی چیزه...اره ...براچی باید اشتباه بیایم؟

-خوب ...هیچ صدایی نمیاد ...کسیم نیست بیرون ...مثلا نامزدیه ها!

عرفان:خب..ف..فک کنم بخاطر مامور صدای اهنگو کم کردن....

احساس میکردم هول شده ...ولی برای چی باید هول بشه؟

دستشو گذاشت پشت کمرم که یهو ...داغ شدم ....گر گرفتم... پاهام سست شد ...اصلا نمیتونستم تکون بخورم که با فشاری که به کمرم داد مجبور شدم به حرکت کردن ....

در تالارو باز کرد که همه جا تاریک بود ....

اومدم بگم دیدی گفتم اشتباه اومدیم و حالشو بگیرم که یهو دیدم چراغا روشن شد و اهنگ تولدت مبارک به گوشم رسید ....

دستمو گذاشتم رو دهنمو جیغ خفیفی کشیدم ... اصلا فکرشو نمیکردم ....اصلا یادم نبود تولدمه ....تو بهت بودم که عرفان کنار گوشم اروم گفت:تولدت مبارک خرگوش کوچولو ...

با چشمای گرد نگاش کردم..خدای من کار عرفان بود؟......




romangram.com | @romangram_com