#دردسر_پارت_218

مثل همیشه داشت میخورد ..

از دور صداش کردم

-اهای خوک .

برگشت و نگاهم کرد . خندیدم

-خوبه خودت میدونی خوکی . پاشو بیا باران داره میاد . ابروهاشو بالا انداخت و با دهن پر گفت

-باشه باشه الان میام

رفتم سمت دی جی و گفتم اماده باشن که باران اومد اهنگ تولد مبارکو بزنن .

استرس داشتم .

قدم هام نامنظم بود . هم شوق داشتم هم هیجان .

کسی از کنارم رد شد .

بویی اشنا بینیمو نوازش کرد

برگشتم و به قامت مردی که داشت ازم دور میشد خیره شدم .

بوی عطرش اشنا بود

بوی رز .به دنبالش دویدم و صداش کردم

-اقا؟.


romangram.com | @romangram_com