#دردسر_پارت_216

لباسامو از تو جعبه ی کادو پیچ شده در اوردم کار عرفان بود چه سلیقه ای ام داره بچمون

یه ماکسی طلایی که از روی سینه به صورت کچ تا روی شکمم با سنگ های نقره ای سنگ دوزی شده بود که از کمر تا ب*ا*س*نم تنگ بود و بقیشه گشاد با کفشای نقره ای خیلی از مدلش خوشم امد لباسامو پوشیدم و تو اینه یه نگاه به خودم کردم صدای زنگ موبایلم امد که رفتم از تو کیفم برداشتمش و به صفحش نگاه کردم ...عرفان بود

-بله

عرفان-من رسیدم تا کی طول میکشه؟

-امادم الان میام...

قطع کردمو مانتو و شالمو پوشیدم بعد از اینکه با ارایشگره حساب کردم به سمت ماشین رفتم

《باخودم گفتم الان دست به سینه با گل جلو ارایشگاه به ماشین تکیه داده و منتظر منه زکی

مثل اسب نشسته بود تو ماشین 》

رفتمو درو باز کردم و نشستم و گفتم:علیک سلام

سرشو بلند کرد و با کلافگی گفت :سلام

خیلی ناراحت شدم از اینکه هیچ تعریفی ازم نکرد واسه همین اخم کردمو به جلو خیره شدم ...

نمیدونم چقدر گذشت که ترمز کرد و خیره شد به چشمام منتظر بودم بگه

:زیبا ترین دختری هستی که تاحالا دیدم!!!

چیه حتما فکر کردید واقعا اینو گفت؟

این اسب از این جور کلمه های احساسی بلد نیست


romangram.com | @romangram_com