#درنده_ولارینال_پارت_486

- می رفت به سالاریال ؟

- نه ... به سیامات ... دوستم هم توی میلرین کشته شد ... هردو رو حاکم ها کشتن اما کسایی که میرن سالاریال ... به وسیله مردم تیکه تیکه میشن ... مردم سالاریال دل خوشی از ما ندارن ... به واسطه اینکه از فرمانروا بریان کمک میگیریم . فکر می کنن داریم حقشون رو می خوریم ... یکی نیست بهشون بگه ... اگه ولارینال و شاه آیدن نبود که سالاریال هنوز هم یه شهر مخروبه و ویران بود ...

مایک کنار یک خانه کوچک ایستاد و رو به آیدن گفت :

- خوبه پسر .. همینجا خونه منه ... قدرت بازوهات عالیه ... بدون اینکه به نفس نفس بیفتی یکسره آوردی گاری رو ... یه دونه از ریشه های خشک رو بابتش می دم بهت .

آیدن بلافاصله گفت :

- نه ... نه .. لازم نیست ... هیچی نمی خوام ...

آنقدر آشفته بود که بدون خداحافظی از مایک فاصله گرفت . مکالمه این دو نفر قلب آیدن را سست کرده بود . سرش گویی در آستانه انفجار بود . جلوی پایش را هم نمی دید . تنها راه قصر را به صورت غریزی طی می کرد . عده ای مشغول جمع آوری دانه های برف ها بودند . یحتمل آب شهر اینگونه تامین می شد . بوران به قدری شدید شد که حتی انگشتان آیدن به سوزش افتاد . نزدیک دروازه قصر که رسید ، صدای یک نگهبان توجهش را جلب کرد که به شدت می گریست و رو به هم لباسش می گفت :

- کارل دیشب مرد . باورم نمیشه ... تب کرد ... نمی دونستم چجوری گرم نگهش دارم ... تشنج کرد ... نمی تونم باور کنم .

همکارش گفت :

- بسه دیگه گریه نکن ... بیا واستا سر پستت ... می خوای بقیه اعضای خونوادت رو از دست بدی ؟ به فکر زنت باش .

آیدن گامهای آهسته و خسته اش را روی برف ها کشید و به سمت دروازه رفت . نگهبان آرام گفت :

- کی هستی ؟

آیدن چشم گرداند و پاسخ داد :

- پادشاه ..

- هه هه ... چقدر بامزه ! خودت رو مسخره کن دلقک ...

آیدن چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید . نگهبان به او نزدیک شد و ادامه داد :

romangram.com | @romangram_com