#درنده_ولارینال_پارت_485
- اما میگن شاه آیدن زنده نگهش داشت ... میگن روح انسانیش رو به اون داد ... واسه همینه که الان یه هیولا شده .
مو بر اندام آیدن راست شد . ویر با لحن تمسخر آمیزی گفت :
- فکر نمی کردم اینقدر ساده باشی ... یکی از استورن ها می گفت از خود فرمانده بریان شنیده اینا مزخرفه ... شنیده که مرده ها زنده نمیشن .
مایک اخم کرد :
- بریان اینو گفته چون می ترسیده ... همیشه از اون می ترسیده . بعضی ها هم میگن ... میگن ... اون در درون شاه آیدن حلول کرده ...
- مایک ... هیچ معلومه چی میگی ؟ آدریان کشته شده ... این چیزیه که به چشم دیدیم . بقیش یه مشت مزخرفاته که به خوردمون دادن . نمی فهمم چرا اصرار داری باورشون کنی !
مایک به چشمان ویر نگاه کرد و گفت :
- چون چاره دیگه ای ندارم ویر ... من توی بوران قبلی به پسرم گوشت جسد مرده مادرش رو خوروندم تا زنده بمونه .... می فهمی ... من استخوناش رو توی شومینه انداختم تا بسوزه ... هنوز بوی گوشت و استخون سوختش توی مغزم می چرخه ... اگه به خاطر پسرم نبود .. بعد از مرگ همسرم ... کار خودم رو تموم می کردم ... اما اون باید زنده می موند ..و پسرم باید زنده می موند ... باید می موند و تابستون رو می دید ... بهم بگو ویر ... اگه اینا رو باور نکنم .. چی برام باقی می مونه ... امید تا حالا من رو زنده نگه داشته .
ویر شانه های مایک را فشرد و گفت :
- می فهمم اما امید به چیزی که حقیقت نداره ...
مایک میان کلام ویر پرید :
- برای من داره ... برای خیلیا داره ...
پاهای آیدن سست شد . دستانش می لرزید . فشار عصبی ای که به او وارد می شد بیش ار حد توانش بود اما به هل دادن گاری ادامه داد . سکوتی کوتاه میان آنها حاکم شد و سپس ویر گفت :
- نگران نباش مایک ... چیزی به اومدن طلایی ها نمونده ... کاش می تونستیم به میلرین بریم ... یا حتی سالاریال ...
- مهاجرا رو می کشن ویر ... برادر من رو کشتن ...
romangram.com | @romangram_com