#درنده_ولارینال_پارت_482

آیدن گفت :

- اون عاشق کفشهاییه که از چرم گوزن ساخته میشه ...

بریان نیم نگاهی به آیدن انداخت اما حرفی نزد . آیدن به رو به رو اشاره کرد و گفت :

- تا آخرین درخت سرو به تاخت بریم .. دلم می خواد باد به صورتم بخوره .

بریان با بی حوصلگی گفت :

- نه آیدن ... سرما می خوری ... تو که نمی خوای توی بستر بیماری چرم گوزن رو به دیاران هدیه بدی ؟!

آدریان گفت :

- بریان .. یه کم هیجان داشته باش ... مثل دخترا اسب سواری می کنی !

بریان چشمان آبی آدریان را از نظر گذراند و خیلی ناگهانی به اسبش هی زد . آیدن با هیجان به دنبالش رفت . آدریان نیز فریادی از سر شوق سر داد و رکاب اسبش را تنگ کرد . سرعت و قدرت سم اسب ها گرد و خاک و برگ ها را در هوا پخش و معلق و صدای نعل زدن اسبها ، خش خش برگ ها را محو کرده بود "

آیدن چشم گشود . نگاهی به سمت چپش انداخت . بالش کناریش خالی بود . باز هم زن سرخ پوش ، ناپدید شده بود . احساس می کرد ، هم بدنش هنوز از شب گذشته داغ است . روی تخت نیم خیز شد . باز باید به دنیای غم آلود و تکراری اش باز می گشت . مقابل دیوار اتاق ایستاد که مملو از خط های موربی بود که با ناخن رو آن حک کرده بود . خط هایی که هر کدامش نمایانگر یک روز بود . یک روز از پادشاهی نفرت آور و منزجر کننده اش . یک روز دیگر از زمستانی که هیچ امیدی به اتمامش نبود . دیگر حساب شمارش روز ها از دستش خارج شده بود . سالها از پی سالها آمده و رفته بودند . آیدن حتی شمار سالها را هم از دست داده بود . شاید یکی از بدترین خاصیت های ابدیت همین بود . دیگر هیچ لحظه ای اهمیت نداشت . ثانیه ها می گذشتند اما هر کدامشان به درازی مفهوم ابد بودند و بی ارزش ترین چیزی که می شد به آن اندیشید . سالها چه معنایی داشتند وقتی هر گز به پایان نمی رسیدند ؟ وقتی مدام تکرار می شدند . خط دیگری روی دیوار کشید . دیگر جایی برای فردا نمانده بود . باید دیوار دیگری را خط می زد . پوزخندی زد . شاید روزی مجبور می شد به دیوار های قصر و محوطه برسد . شنلش را دور شانه اش پیچید و از اتاق خارج شد . راه رو های تکراری قصر را گذراند و وارد محوطه شد . برف شدید تر از هر زمان دیگری می بارید . چقدر دیگر باید منتظر می ماند . این برف و سرماو شهر سپید پوش نیز آنقدر تکراری و کسالت آور شده بود که حالش را بد می کرد . دلش لک زده بود برای اندکی سبزینگی . همانطور که بریان در آخرین نامه اش سالاریال را توصیف کرده بود . درختان ساحلی بلند و جنگل های پوشیده از خزه . آفتاب گرمی که باعث می شد بریان نتواند بیش از یک لایه لباس بپوشد . از پله های قصر پایین رفت . برف تا نزدیک کمرش می رسید . آیدن به سختی گام بر می داشت اما سرما چندان آزارش نمی داد . دمای عادی بدن خودش دست کمی از این برف و یخ نداشت . از دروازه قصر خارج شد . نمی دانست به کدام مقصد . فقط می خواست اندکی از قصر دور باشد . کلاه شنلش را روی سر گذاشت و صورتش را با شال عریضی پوشاند .

نمی خواست سوار اسب شود . مردم عادی اسب نداشتند . در آخرین بوران سنگین اکثرشان مجبور شده بودند تا اسب هایشان را بخورند . استورن ها به نظر می رسید زندگی راحت تری دارند . آنها چندین نسل را در یخ و سرمای شمالی گذرانده بودند . شکارهای زمستانی و پیدا کردن سوخت شومینه و تنور برایشان ساده تر از سایر مردم بود . آیدن گروهی از آنها را برای تامین مایحتاج مردم به استخدام دولتی در آورده بود اما مردمی که نمی توانستند خراج ماهانه خود را پرداخت کنند و خزانه خالی قصر ، از پس هزینه انها بر نمی آمد . عده ای از این استورن ها هم سوخت و غذا را به قیمت گزافی به مردم عادی می فروختند . آیدن تا کنون ده استورن را به خاطر این خیانت اعدام کرده بود و از ان پس مردم حتی همان مقدار مایحتاجی که به قیمت گزاف می خریدند را هم برای مصرف نداشتند . اگر ارسال هر از چند گاهی غذا و سوخت از طرف سالاریال نبود ؛ شاید ولارینال شش ماه هم دوام نمی آورد .

آیدن به مردی چشم دوخت به سختی یک گاری از خس و خاشاک و چوبهای خیس را در میان برف به جلو می راند . چند قدم جلو رفت و گفت :

- می تونم کمکت کنم .

مرد نگاه مشکوکی به آیدن انداخت و گفت :

- لازم نیست . خودم از پسش بر میام .

آیدن گفت :

romangram.com | @romangram_com