#درنده_ولارینال_پارت_476

پادریک باز هم سکوت کرد و سعی کرد تعادلش را حفظ کند . آلنا پاسخ داد :

- قربان ... پادریک پدرش رو کشت ... پدرش رو کشت تا از زندانیا حفاظت کنه ... خواهش می کنم ... خواهش می کنم درست دربارش تصمیم بگیرین .

آیدن تنها چیزی که با نگاه کردن به پادریک به یاد می آورد . فریاد های نامفهوم و خشمگنانه و تاب دادن شمشیر در صف اول جمعیتی بود که برای تکه تکه کردن الویس پیش می رفتند . با صدایی خش دار اما رسا پرسید :

- خودت هیچی برای گفتن نداری پادریک ؟

پوزخندی روی صورت زرد و نزار پادریک نقش بست . آیدن از کوره در رفت و فریاد زد :

- در ملا عام سرش رو از تنش جدا کنین .

آلنا فریاد زد :

- نه ... نه سرورم ... خواهش می کنم ... پادریک یه قهرمانه ... این حقش نیست ... پادریک ایستاد ... وقتی شاه آدریان شهر رو برای همیشه ترک کرده بود ... پادریک کنار مردم ایستاد .. وقتی رزالین می خواست اب رو سمی کنه تا مردمش پیش از حمله استورن ها بمیرن .. پادریک مقابل سیاه پوش ایستاد و مانع این کار شد .. تا پای مرگ زخمی شد ... قربان اون یه قهرمانه .... پادریک کنار مردمش ایستاد نه کنار هیچ پادشاهی ... خواهش می کنم صرف نظر کنین ...

آیدن به شدت به خاطر سکوت پادریک که ژست قهرمانی اش را تقویت می کرد ، عصبانی و آشفته بود . هیچ کدام از این حرف ها روی آتش این خشم آب نمی ریخت . الویس مرده بود . تکه تکه شده بود و آیدن این مرد ساکت و ساکن را می دید که جلوی جمعیت راه می رود . فریاد زد :

- اون قاتل الویسه ...

روهان به دفاع بر امد :

- نه سرورم .. من اونجا بودم .. به عنوان شاهد عینی ... پادریک تا جایی که می تونست برای نجات ما جنگید .. قربان ... حقش اعدام نیست ... اون قاتل الویس نیست سرورم ... خواهش می کنم ... اون برای من زمان خرید تا فرار کنم .... من جونم رو مدیون این مردم .

الویس به روهان زل زد :

- اگه اون قاتل الویس نیست ؟ پس قاتلش کیه ؟ باید همه مردم شهر رو به خاطرش دار بزنم ؟

- لازم نیست کسی رو بکشین ... مرگ الویس بخشی از جنگ بود ...

- الویس هیچ جای جنگ نبود .. اون فقط موند تا از من حفاظت کنه ... و این مرد ... این مرد باعث مرگش شد .

romangram.com | @romangram_com