#درنده_ولارینال_پارت_467


شیلا اندکی درنگ کرد و سپس از پله ها پایین رفت . آیدن به خودش مسلط شد . با رفتن بریان خیلی چیزها تغییر می کرد . او می ماند و قلمروش البته اگر فلورا را نادیده می گرفت . نمی دانست قدرت و پادشاهی چه بر سرش می اورد اما تنها چیزی که حالا می خواست یک نوشیدنی کهنه و هوای تازه بود .

* * *

انعکاس صدای چکمه هایش در راهرو چند بار در پیچ و خم پله ها می پیچید و باز می گشت . روهان و سه محافظ دیگر پشت سرش با احتیاط گام بر می داشتند . آیدن سر گرداند و از روهان پرسید :

- بریان اماده اس ؟

روهان پاسخ داد :

- بعید می دونم نباشه .. گرچه هنوز هم مخالف مراسمیه که ترتیب دیدین .

آیدن اخم کرد :

- انتظار چی داشت ... همینطوری با تنها وارث کاستار بره به سالاریال ؟ برخلاف تصور من .. اینجا به مشروعیت بیش از اندازه اهمیت می دن .

آیدن راهروی بعدی را دور زد . شیلا با پیراهن زمستانی و سپیدی کنار درب سرسرای اصلی ایستاده بود . صورتش بی روح و بهت زده بود . موهایش را روی یکی از شانه هایش ریخته بود و حتی آرایش سرخ صورتش هم نتوانسته بود ، رنگ و لعاب شادی به او بدهد . آیدن بازویش را به شیلا سپرد و پرسید :

- عصبی هستی ؟

شیلا تعظیم کرد و بازوی آیدن را گرفت :

- بله اعلی حضرت ...

آیدن پوزخند سردی زد :

- روز عروسی خودمون بشاش تر بودی .

شیلا نیم نگاهی به آیدن انداخت و سکوت کرد . آیدن همراه با شیلا وارد سرسرای اصلی شد . تزیینات سرخ سرسرا اندکی به آن جان بخشیده بود . با ورود آنها جمعیت کم حاضر دست زدند . آیدن به بریان نگریست . چشمانش نارضایتی مطلق را نشان می داد اما ظاهرش نه ..


romangram.com | @romangram_com