#درنده_ولارینال_پارت_466

شیلا تعظیم کرد و چند قدم دور شد و سپس خیلی ناگهانی گفت :

- اعلی حضرت ؟

آیدن سر گرداند :

- بگو .

شیلا سرش را پایین گرفت و گفت :

- این .. این شایعات ... شما .. یعنی ... درباره ادریان ...

آیدن پس از اندکی تامل گفت :

- دوست داشتی حقیقت داشته باشه ؟

شیلا سکوت کرد . آیدن ادامه داد :

- حقیقت هیچ وقت به شیرینی اون چیزی نیست که فکرش رو می کنی .

چند قطره اشک از چشمان شیلا فروچکید . آیدن گفت :

- شیلا ... تو چندمین زنی هستی که داره به خاطر آدریان اشک می ریزه ... زنهایی که نمی تونستن مقابل احساسشون به اون بایستن ... من سرزنشتون نمی کنم شیلا ... هیچ وقت .

شیلا تعظیم کرد و از آیدن دور شد . آیدن اما صدایش زد :

- شیلا ...

شیلا ایستاد اما سر نگرداند . آیدن هم بی انکه از آسمان برفی چشم بردارد ، گفت :

- من این جنگ رو به خاطر تو شروع کرده بودم ... برای نجات تو از قصر ادریان ... خیلی چیزا عوض شد ... خیلی اتفاقا افتاد ... اما این واقعیت تغییر نکرد ... من این جنگ رو به خاطر تو شروع کرده بودم .

romangram.com | @romangram_com