#درنده_ولارینال_پارت_457


- بریان کجاست ؟

- توی اتاقشه ... به نظر میرسید داره یه چیزی می کشه ...

آیدن سرش را به سمت پنجره اتاق بریان گرداند و سپس رو به یکی از افرادش که ستاره سرخی روی زرهش داشت کرد و گفت :

- به افرادت بگو همه مرز ها رو تا جایی که میشه ببندن فارستر ... اگه ببینم مشکلی توی هر کدوم از مرزها پیش اومده .... هر مشکلی ... به صورت هرمی می کشمتون !

اسبش را هی زد و از دروازه خارج شد . روهان هم رکاب با او شد . در چهره اش غم و امیدی متناقض موج می زد . شاید هنوز امیدوار بود آیدن او را به جای ملیساندرا تبعید کند . آیدن از سرعت اسبش کاست تا با کالسکه همراه شود . صدای هق هق ملیساندرا به گوش می رسید . قلب آیدن ناگهان سرد شد و فرو ریخت . در درونش جریان سرد و گرمی بالا و پایین می رفت که درست نمی فهمیدش .

چند ساعت طول کشید تا به زمین های مستقل روهان برسند . روهان جلوتر از همه وارد محوطه اش شد و گفت :

- می تونین وارد بشین .

اشک در چشمان روهان حلقه زده بود . آیدن نگاه پرسشگری به او انداخت . روهان گفت :

- سالهاست ... سالهای خیلی طولانی ای رو اینجا گذروندم سرورم ... کشاورزی می کردم ... دامداری ... نجاری .. اهنگری ... هر کاری که بتونم باهاش به تنهایی سر کنم ... من تنهایی این سرزمین کوچیک رو می گردوندم ... همونطور که پدرام اینکارو می کردن ...

- هیچ وقت نخواستی نسلت رو ادامه بدی ؟

- فکر کنم بهتون گفتم اعلی حضرت ... زندگی شیرینیه ... کار کردن و گذروندن روزها و حفظ میراث اجدادی اما .. اما بیهوده اس ... من به کس دیگه ای این زندگی رو نمی دم ...

- پس علاقت به ملیسا ؟

روهان سرش را پایین انداخت :

- من هیچ وقت دنبال ساخت یه زندگی با اون نبودم .... فرزند دار شدن یه موهبته ... من به خاطر عقایدم اون رو محروم نمی کردم .

آیدن نیشخند زد :


romangram.com | @romangram_com