#درنده_ولارینال_پارت_456
آیسار با آیدن همگام شد و منتظر دستور آیدن ماند . آیدن برای اینکه زودتر از شرش خلاص شود ، گفت :
- آلنا رو آزاد کنین ... بذارین بره ... وقتی برگشتم درباره پادریک تصمیم می گیرم .
- قربان آلنا اصرار داره بمونه ... میگه می خواد موقع محاکمه کنار پادریک باشه ...
- ولش کنین بره .. بگید موقع محاکمه بیاد . توی زندان نگهش ندارین ... بذارین بره ... کسی با ویژگی های اون بیرون از زندان خطری نداره .
آیسار اطاعت کرد . آیدن به قدم هایش سرعت بخشید و وارد محوطه قصر شد . برف زانوانش را رد کرده و به رانهایش می رسید . با لحن سردی گفت :
- گمون می کنم بالاخره زیر این برف ها مدفون میشیم .
سربازان همراهش با این جمله جا خوردند . آیدن روی اسبش پرید . یکی از سر گروهبان ها گفت :
- سرورم ... می تونین با کالسکه بیاین .. یا کجاوه ...
آیدن نگاه سردی به او انداخت :
- راحتم ... بانو ملیساندرا رو با کالسکه سلطنتی بیارین ... در خور ولیعهد ...
روهان از نا کجا آباد سر و کله اش پیدا شد . آیدن سر گرداند و پرسید :
- ازت خواسته بودم همراهیمون کنی ؟
- سرورم .. من گارد محافظ شما هستم .
آیدن پوزخند هراسناکی زد :
- یعنی به خاطر ملیسا نمی آی ؟
روهان سر به زیر انداخت و بالاخره ملیساندرا را در لباسی مرتب و منظم و موهای آراسته و صورتی تمیز به محوطه آوردند . پالتوی خز و چرمی و کلاهی گرم و زیبا . ملیساندرا هنوز هم متحیر به نظر می رسید . با همان بهت سوار بر کالسکه زیبای طلایی رنگ شد . آیدن نیم نگاهی به روهان انداخت و پرسید :
romangram.com | @romangram_com