#درنده_ولارینال_پارت_424

بریان که چند قدم به جلو برداشته بود ، برگشت و درست مقابل صورت آیدن ایستاد :

- اره آیدن ... هستی ... اما نه امروز ... ***

آیدن مات و مبهوت به بریان خیره شد که از او فاصله می گرفت . چند تیر دیگر روی تن آدریان نشست . آدریان به رو به رو نگریست . به همه نگاه می کرد جز چشمان نگران آیدن . دستانش را دور تیر ها حلقه کرد و آنها را از تنش بیرون کشید . زخم ها بلافاصله ترمیم شد . اینبار تیرهای بیشتری روی سینه اش نشست . آدریان دوباره تیر ها را تک تک از سینه اش بیرون کشید . پیراهن ابی اش حالا از خون خیس بود . زخم ها بلافاصله ترمیم شدند . آدریان دوباره چند گام به جلو برداشت . تعداد تیر هایی که اینبار به بدنش برخورد کرد ، بیشتر از قبل بود . آدریان ایستاد . تیرها را میان مشتش گرفت و یکجا کشید . آیدن فریاد زد :

- نه .. نه بریان ...

سپس تقلا کنان یکی از بازو هایش را از میان دستان پنج استورن مذکر درشت اندام بیرون کشید . چند قدم به سمت جلو آمد . آدریان بی آنکه به آیدن نگاه کند با دست به او اشاره کرد که بایستد . آیدن خواست چیزی بگوید که آدریان زیر لب جمله ای را خطاب به آیدن زمزمه کرد . آنقدر آرام که حتی آیدن هم به سختی شنید . آدریان که حتی یک لحظه هم به آیدن نگاه نکرده بود ، زیر لب گفت :

- برگرد عقب ... نکنه می خوای کشته بشی ؟

پاهای آیدن سست شد . حتی تصورش را هم نمی کرد که آدریان در این هیبت هیولاوار هنوز هم به مرگ و زندگی او فکر کند . تمام باور های آیدن یکجا فرو ریخت . همه ترس ها و دلهره هایی که داشت . بریان گفت :

- خیلی شجاع شدی آدری ... می دونی چقدر از ساخت آخرین سلاح الفساز میگذره ؟

آدریان با چشمانی یخزده به بریان نگریست . این نمایش مسخره را نمی پسندید . بریان گفت :

- سلاح های الفی کم و کمتر شدن چون دیگه الفی نبود که بسازدشون . آدریان فقط سلاح های الفساز می تونن بکشنت و این وسط یه چیزی جا موند ... یه نکته همه این سالها به لطایف الحیل نادیده گرفته شد ... آدریان ... من یه الفم ... یه اصیل .

آدریان چشمانش را تنگ کرد و با صدای گیرا و بی خشش گفت :

- تو یه حرومزاده ای .

بریان تیر عجیبی را در زین اسبش بیرون کشید . سر این تیر بزرگتر از سایرین بود و انتهایش دو پر براق و لطف به چشم می خورد . پرها عادی نبودند . آیدن فریاد زد :

- تو اینکارو نمی کنی بریان .

سپس با همه قدرت استورنهای اطرافش را پس زد و به سمت بریان رفت اما پیش از هر واکنشی خنجر فولادی یکی از استورن ها روی قلبش نشست . درد همه وجودش را فراگرفت . می دانست این خنجر قابلیت کشتنش را ندارد . فقط با درد تضعیفش می کرد . از شدت درد روی زمین زانو زد . آدریان اینبار به او نگریست . آیدن سر بلند کرد و نفس زنان گفت :

- بریان .. احمق نشو ...

romangram.com | @romangram_com