#درنده_ولارینال_پارت_423


- اون یه هیولاست ؟ یه هیولای کامل ؟ _ بلافاصله رو به بریان کرد _ چطور باید نجاتش بدیم .

بریان گفت :

- نجات ؟ نجاتش نمی دیم .

چند لحظه طول کشید تا آیدن معنای کلام بریان را بفهمد . به چشمان یاسی بریان خیره شد و ناگهان فریاد زد :

- نه ... نه ...

بریان دستور داد :

- نگهش دارین .. هر چند نفر که می تونین ... قدرتش رو دست کم نگیرین .

سپس خنجر فولادی کوچکی به دست یکی از استورنها داد و گفت :

- اگه از پسش بر نیومدین اینو امتحان کنین .

آیدن تقلا کنان تکرار کرد :

- نه بریان ... تو اینکارو نمی کنی ... من بهت دستور می دم ... به عنوان پادشاهت .

بریان به چشمان آیدن خیره شد :

- متاسفم سرورم .

آیدن فریاد زد :

- اما من پادشاهم .


romangram.com | @romangram_com