#درنده_ولارینال_پارت_421
آدریان پرده قصر را کنار زد و گفت :
- نزدیک شدن ... _ سپس رو به همراهانش کرد و ادامه داد _ تا من نگفتم هیچ کس حرکتی انجام نمی ده ... هیچ حرکتی ... هر اتفاقی که بیفته ... تکرار می کنم هر اتفاقی که بیفته ... همینجا بمونین ... از قصر خارج نمیشین .
یکی از سربازان گفت :
- اما سرورم تنهایی نباید باهاشون رو به رو بشین .
آدریان با لحن مستحکمتری دستور داد :
طبق دستور عمل کنین ... در رو بعد از رفتنم ببندین ... تا دستور از خودم نشنیدین باز نکنین ... شنیدین چی گفتم ؟
- بله سرورم .
چشمان درخشان آدریان ، سربازان زیادی را خیره کرده بود . گویا نمی توانستند چیزی که می بینند را باور کنند . آدریان سر تکان داد و به سمت در خروج رفت . گامهایش بلند و آرام بود . نفس عمیقی کشید . دستانش را وری هم گذاشت و لمس کرد . ناقوس قصر چند بار کوبید . باد انقدر شدید بود که ناقوس سنگین را تکان می داد . آدریان هم گام با طبال ها که نوای فتح می نواختند از قصر خارج شد و در پشت سرش بست . اندک مردمی که از دور می توانستند او را ببینند به افتخارش هورا کشیدند و نامش را فریاد زدند . آدریان به چوبه بلندی نگاه کرد که جسد رزالین را حمل می کرد و سپس نگاهش را به پشت سر آن دار دوخت . کجاوه مزین آیدن روی دوش استورن ها از دروازه رد شده بود .
قلب آیدن با دیدن آدریان سست شد . بغض گلویش را فشرد . باور نمی کرد که خود اوست . چهره اش دستخوش تغییرات توجیه ناپذیری شده بود . چشمانی که به حقیقت می درخشید . سرخ فام و براق . صورتی که رنگ پریده و بی روح بود و انگار این تنها چهره اش نبود که گونه ای دیگر به نظر می رسید . چیزی در وجود ادریان عوض شده بود و آیدن ان را حس می کرد اما نمی دانست چیست . آدریان ایستاده بود و باد شدید و سوزناک به شدت موهای نیمه بلند تیره اش را تاب می داد . شمشیرش را که کشید ، آیدن ناگهان به شدت نگران شد . بریان گفت :
- بالاخره از پناهگاه اومدی بیرون آدری ؟
آدریان چند قدم به جلو برداشت . نخستین تیر روی بازویش نشست . آیدن فریاد زد :
- نه .
بریان رو به آیدن به آرامی گفت :
- آروم باش .
سپس اسبش را هی زد و کمی پیش رفت . کنار گوش یکی از استورن ها ایستاد و گفت :
romangram.com | @romangram_com