#درنده_ولارینال_پارت_418
- پادشاه برگشته ...
تقریبا تمام نظامیان قصر به آدریان پیوستند که به سمت درب خروجی قصر که رو به محوطه باز می شد ، می رفت . آدریان قبضه شمشیرش را محکم گرفت و بی انکه چیزی بگوید همچنان به راهش ادامه داد . صدای طبل دیگر قلبش را سست نمی کرد ، بلکه خود محرک و قوتی بود برای عزم راسخش . یکی از سرباز ها جلوتر از آدریان به سمت محوطه دوید و فریاد زد :
- پادشاه برگشته .
دو سرباز دیگر نیز از روی بالکن و پنجره این جمله را تکرار کردند . آدریان لبخندی زد و محکم تر گام برداشت .
طبل حالا محکم تر و با ضربی شدید تر نواخته می شد و حتی آیدن را هم می آزرد . چیزی به قصر نمانده بود و آیدن احساس عروسکی خیمه شب بازی را داشت که سوار بر یک تخت روان به محبس ابدی اش می رفت . دلش می خواست سالها پیش از این مرده بود . دلش می خواست تا حالا به مشتی خاک بدل شده و اثری از او در این کره خاکی وجود نداشت . بریان برای خالی نبودن عریضه هم که شده به کجاوه آیدن نزدیک شد و گفت :
- حالت خوبه ؟
آیدن با لحن سردی پاسخ داد :
- برای تو که فرقی نمی کنه .
- دست از این ترش رویی بردار آیدن ما نزدیک قصریم .
آیدن نگاهی به اسمان انداخت و گفت :
- چیزی تا طوفان و بوران نمونده .... ممکنه نتونیم قصر رو در این شرایط تصاحب کنیم بریان .. بهتر نیست امروز رو توی شهر اقامت کنیم .
بریان ابرویی تاب داد :
- دیوونه شدی ؟ اینا اینجا نیستن تا صبر کنن ... امروز همه چیز تموم میشه ... آیدن چرا نمی خوای باورش کنی ؟ طوفانی درکار نیست چون تا قبل از شروعش ما زمستون رو تموم کردیم ...
آیدن اخم کرد :
- نمی تونم باور کنم چون خیلی احمقانه به نظر می رسه ... تاجگذاری من هیچی رو عوض نمی کنه ... مرگ من عوضش می کنه .
- آیدن ... تو چه باور کنی چه نه ... روی اون تخت خواهی نشست و زمستون رو تموم می کنی ... به خاطر خودت می گم که باورش کن .
romangram.com | @romangram_com