#درنده_ولارینال_پارت_417


نیم نگاهی به اتاق انداخت و ان را ترک کرد . گامهای بلند و مستحکمش را روی سنگ فرش های لغزان قصر کوبید . دو نگهبان از رو به رو می امدند. با دیدن او فریاد شادی سر دادند :

- هی راشال ... اونجا رو ... اون پادشاهه .. پادشاه ...

دو نگهبان به سمت ادریان دویدند و با دیدن او ناگهان سکوت کردند . گویی خودشان هم تردید داشتند که او آدریان است . آدریان به حرف امد :

- به همه قصر اعلام کنین ... من برگشتم .

طنین صدایش انقدر محکم و رسا در سالن پیچید که خودش هم متعجب شد و ناگهان ... زنی بنفش پوش را دید که از انتهای راه رو به سمتش می آمد . آدریان این زن را می شناخت . زن آینه به دست رویاهایش اما حالا در بیداری نمی دانست چطور او را می بیند . زن لبخند شیرین و متبخترانه ای زد و آینه را به سمت آدریان گرفت . آدریان زن را پس زد اما زن مصرانه آینه را به او تعارف می کرد . اشتیاقی وصف ناپذیر آدریان را برای پذیرفتن آینه تحریک می کرد . نفس عمیقی کشید تا به خود مسلط شود . زن موهایش را تابی داد و ابروهایش را بالا انداخت . آینه جواهر نشانش برق گیرای شگفتی داشت . آدریان از زن فاصله گرفت . زن مغرورانه به او نزدیک شد و آینه را رو به روی آدریان گرفت . آدریان چشمانش را بست . نمی خواست خودش را در آن اینه ببیند . سر گرداند و به طرف در حرکت کرد . زن با همان سرعت به طرف او آمد و دوباره اینه را به سمتش گرفت . ندایی در درون ادریان مصرانه او را به گرفتن آینه ترغیب می کرد . زن چشمکی زد و آدریان دست دراز کرد . دیگر هیچ چیز تحت اراده خودش نبود . آینه جواهرنشان را برداشت . خودش را در ان نگریست . زن دور آدریان چرخید . آدریان مات و مبهوت تصویرش در آن آینه شد . مبهوت ان همه کمال و جمال بی نظیر ! گویی همه چیز در ان اینه چند برابر بهتر نقش می بست .

زن دستی به موهای لخت و نیمه بلند ادریان کشید . ادریان زیر لب گفت :

- من پادشاه این قصرم ... هیچ کس تخت من رو تصاحب نمی کنه

آدریان نفس عمیقی کشید به راه رو نگریست . هوا باد بادی و در آستانه یک برف سنگین بود . گامهای آدریان مانند همیشه بلند اما کند بود . اصلا نمی خواست به آنچه در شرف وقوع است بیاندیشد . ترجیح می داد تا خود را به دست سرنوشت بسپارد . به آینده ای نا معلوم و موهوم که هیچ تصویری از آن نداشت . انعکاس صدای پوتینش را که در راه رو می پیچید دوست داشت و هوایی که وارد بدنش می شد را و هر چیزی که به او احساس زنده بودن را القا می کرد . می توانست صدای کوس و کرنا و طبل لشگریان را بشنود که به قصر نزدیک تر می شدند . چند سرباز از راه رو های فرعی به سوی او دویدند :

- اعلی حضرت ...

یکی از سرباز ها مشتاقانه فریاد زد :

- پادشاه اینجاست .. پادشاه برگشته ...

آدریان صدای دیگری را شنید :

- اون جایی نرفته بود که برگرده ...

- پادشاه بین ما برگشته ...

کم کم این جملات همه قصر را در بر گرفت . گویی از سنگ نیز این نوا شنیده می شد که :


romangram.com | @romangram_com