#درنده_ولارینال_پارت_410

فتح ولارینال گرچه هنوز تمام و پادشاه تسلیم نشده بود اما بسیار بسیار محقرانه از سالاریال به نظر می رسید . سالاریال به خاک خون کشیده شده و به نابودی رفته بود اما این انفعال گندناک که از این یکی خواهر ( ولارینال ) دیده می شد به مراتب خفت بار تر و مشمئزکننده تر بود . درست مثل یک تجاوز خشونت بار . هر صدایی که از طبل ها بر می خواست خنجری به قلب ولارینال بود و صدها برابر بدتر از سوختن و تخریب سالاریال . به جز صدای کرنا و شیپور و طبل هیچ صدایی به گوش نمی رسید . هیچ کس حرفی نمی زد و هر کس سر راه ایستاده بود بالافاصله مسیر را برای گذر لشگریان باز می کرد .

رزالین فریاد جنون آمیزی می کشید :

- یکیتون جرات نشون بده و زندگی من رو تموم کنه ... یالا ... یه مرد پیدا نمیشه .

آیدن نگاهی به بریان انداخت . بریان گفت :

- این دقیقا چیزیه که باید برای این زن مغرور پیش می اومد ... مرگ براش زیادیه .

آیدن از بریان چشم برداشت . به نوای عجیبی اندیشید که موقع نجات بریان از مرگ شنیده بود . زنده ماندن بریان عواقبی داشت که آیدن پذیرفته بود . تمام این مدت می خواست به خود بقبولاند که آن ندا فقط ساخته ذهنش بوده اما دیگر نمی توانست حقیقت را انکار کند . صدا از هر جا که در ذهنش منعکس شده بود ، واقعی بود و آیدن امروز عواقبش را می دید . از کارش پشیمان نبود . نه به خاطر نجات زندگی بریان با اشک ققنوس و نه به خاطر حفظ زندگیش با فداکردن رز اما احساسی ته قلبش درباره بریان مضطربش می کرد . رزالین فریاد زد :

- من رو بکشین .

آیدن چشمانش را بست . روزی با همین زن پیمان بسته بود تا برای آدریان خدمت کنند و امروز این هم پیمان را در مقابل چشمانش آزار می دادند . آیدن دست به خنجر کوچکی که در کمرش تعبیه کرده بود برد و رزالین را نشانه رفت . با همه قدرت خنجر را پرت کرد . تیغ درست کنار گلوی رزالین فرود امد . فریادهای رزالین خاموش شد . بریان با عصبانیت داد کشید . رزالین سرش را به سختی به سمت آیدن گرداند . آیدن به او خیره شد . خون فواره زنان روی جمعیت پایین پای آنها می ریخت . رزالین پلک زد . آیدن سری تکان داد . چشمان رزالین بسته شد ، بی آنکه هرگز گشوده شود . بریان عتاب کرد :

- چرا اینکارو کردی آیدن .

آیدن با لحن سردی پاسخ داد :

- فقط دینم رو بهش ادا کردم ... اون من رو از قصر کریشنا نجات داد .

بریان ملامتگرانه گفت :

- فکر نمی کردم فرارت از قصر رو نجات تعبیر کنی .

آیدن حرفی نزد . جمعیت مات و مبهوت تر از پیش ، در حاشیه راه لشگر ایستاده بودند . آیدن دوباره به جسم بی جان رزالین خیره شد . که خون از کنار شانه اش سرازیر شده و روی زمین می چکید . لشگر کوچه های عریض را به مقصد قصر می پیمود .

لایسا پارچه خیسی روی پیشانی پادریک گذاشت و به سمت پنجره رفت و گفت :

- پادریک ... باورت نمیشه که بیرون چه خبره ... انگار دعوت نامه رسمی براشون زدیم ... صدای طبل رو می شنوی .

romangram.com | @romangram_com