#درنده_ولارینال_پارت_408

- خاکستر هیچی .. خاکستر کریشنا .

تارا شیشه را روی طاقچه گذاشت و پرسید :

- چه حسی بهش داری ؟

آدریان گفت :

- نمی خوام دربارش حرف بزنم .

سکوتی بین آن دو حاکم شد . پس از انتظاری به نسبت طولانی در اتاق باز و آلنا دست در دست دختر جوان تکیده و بی حالی وارد اتاق شد . آدریان از جا برخاست و گفت :

- شیلا این خودتی ؟

شیلا با سستی به سمت ادریان رفت و خودش را در آغوش او رها کرد و انقدر گریست که به سختی می توانست نفس بکشد . آدریان موهای شیلا را نواخت وگفت :

- آروم باش ... چه بلایی سر خودت آوردی ؟

شیلا که هنوز هق هق می کرد ، آدریان را تنگ چسبید . :

- می خوام بمیرم سرورم ... می خوام بمیرم ...

آدریان با گوشه دستش اشک های شیلا را زدود و پاسخ داد :

- همه چی درست میشه ... خودت رو اذیت نکن .

- نه .. نه .. _ همچنان می گریست _ پدرم .. مادرم .. برادرم ... زنده نمی شن ... سالاریال ... دیگه هیچ وقت بر نمی گرده ...

آلنا تذکر داد :

- هیسسسس ... شیلا ... نگهبانا ممکنه رد بشن .. صدامون رو میشنون .

romangram.com | @romangram_com