#درنده_ولارینال_پارت_407
- باورم نمیشه ... من توی یه قصرم ...
آلنا گفت :
- و توی اتاق سلطنتی پادشاه .
آدریان شانه ای بالا انداخت و کشوی آیینه را گشود و دسته کلیدی را از آن بیرون کشید و به دست آلنا داد . آلنا پرسید :
- این چیه ؟
- برو ..شیلا رو آزاد کن .
- شیلا ؟ یعنی واقعا اهمیتی داره ...
آدریان چشم غره رفت :
- من بهش قول دادم که بهش آسیبی نرسه ... آلنا ... هر اتفاقی که افتاد ، شیلا نباید آسیب ببینه ...
آلنا کلید را برداشت و از اتاق خارج شد . آدریان روی تختش نشست و کفش های کهنه اش را در اورد تا چکمه های چرم شاهانه اش را به پا کند . می خواست در هیبت بی نظیر یک پادشاه در برابر دشمنانش حاضر شود . نمی توانست هیچ تصویری از رویارویی اش با آنها در ذهنش بسازد اما ترجیح می داد این تصویر هر چه که هست ، کامل باشد . تارا شیشه خاکستر معطر را از روی طاقچه برداشت . آدریان با لحن سردی گفت :
- اونو بذار کنار تارا ...
- این چیه ؟
آدریان پس از اندکی درنگ پاسخ داد :
- خاکستره ...
- خاکستر چی ؟
romangram.com | @romangram_com