#درنده_ولارینال_پارت_386

- خب تو رو توی میدون جنگ ندیده آیسار ... کار مشترکتون فرصتیه که بهش نشون بدی چقدر مردی .

آیسار نگاه معناداری به بریان انداخت و گفت :

- متاسفانه کسی که نباید من رو در میدون جنگ می دیده .. بارها دیده ...

بریان تیر را از آتش بیرون کشید و با لحن سیاسانه ای پاسخ داد :

- اگه اونقدر رو هم نمی دیدم که اصلا اجازه نمی دادم باهام حرف بزنی .

آیسار خندید و از بریان دور شد .

* * *

تاریکی هوا بر روشنایی غالب شده بود . آیدن از شدت تشنگی آنقدر کلافه شده بود که با وجود وزن بسیار زیاد غل ها ، به سختی عرض اتاق را طی می کرد و برمی گشت تا شاید فائق آمدن به ثقل غل و زنجیر ها حواسش را از تشنگی پرت کند اما هر لحظه که می گذشت ، احساس لجام گسیخته عطش بیش از پیش او را می آزرد . دیگر صبرش تمام شده بود . فریادی وحشیانه کشید . و شانه اش را به دیوار کوبید . گلویش به شدت می سوخت و اراده اش را از او می گرفت . اینبار خودش را با همه قدرت به در کوبید اما افاقه نکرد با همه وجود فریاد زد :

- کسی پشت این در لعنتی نیست ؟

اما هیچ کس پاسخ نداد . تحمل هم اندازه ای داشت . این چند روز مانند چند قرن برای آیدن گذشته بود و دیگر قرار نداشت . عطش و گرسنگی حالا به شدت به او فشار می آورد . روی زمین دراز کشید . سوزش گلو خشمی بی افسار را به او تحمیل می کرد و آیدن هیچ چاره ای برای کنترل و یا حتی کاهش ان نمی یافت . نیم نگاهی به دستش انداخت که با زنجیر زخم شده بود . فکری جنون آمیز به ذهنش رسید . روی زمین نشست و دندانهای نیشش را در مچ دستش فرو برد و خونش را مکید . تمام دهانش به ناگاه سوخت . به شدت سرفه کرد . کف اتاق حالا پر از لکه های خون بود . دهانش به شدت می سوخت . آیدن هر چه در دهان داشت را تف کرد . سرش را از شدت درد و سوزش به دیوار می کوبید . گوشه سرش زخمی شد و خون از کنار پلک هایش سرازیر شد . با بی قراری سرش را میان دستانش گرفت . همه وجودش حالا می سوخت . می ترسید این عطش و این آشفتگی دیوانه اش کند .

خودش را به سختی نزدیک تخت خوابش رساند و به زحمت روی پاهایش ایستاد . از ته قلب فریاد کشید و هنوز انعکاس صدایش در اتاق خاموش نشده بود که درب اتاق با شدت باز شد . آیدن لبه تخت نشست . بوی خون به شدت آزارش می داد . چشمانش تار می دید . سرش را تکان داد . کسی مشکی را کنار لبش گرفت . تمام سوزش و عطشش به یک باره خوابید . خون ملس و غلیظ تکشاخ درون دهانش مانند مرهمی بر تمام زخم هایش عمل می کرد . نگاهش به زره پوشی افتاد که رو به رویش ایستاده بود . زنی قد بلند با موهایی قهوه ای و چشمانی جگری رنگ و تیره . زن شمشیر بی رنگی به دست داشت که وسط آن رگه ی سرخی خود نمایی می کرد . گونه های برجسته زن زخمی و گل انداخته بود . روی پیشانیش عرق نقش بسته و قفسه سینه اش به شدت بالا و پایین می رفت . آیدن سر گرداند تا مرد کنارش را ببیند . با انزجار به آیسار نگاه کرد و فریاد کشید :

- به من دست نزن ... خائن .

آیسار مشک خالی را به گوشه ای انداخت و پاسخ داد :

- خیانتی در کار نیست سرورم ...

زن زرهپوش گفت :

- آره .. اون به بریان خدمت می کنه .

romangram.com | @romangram_com